X
تبلیغات
رایتل
من از تبار غربتم از آرزوهای محال قصه ما تموم شده با یه علامت سوال
سه‌شنبه 8 فروردین‌ماه سال 1385
ای عزیز از دست رفته

سلام ای عزیز از دست رفته من.

 الان که اینها رو مینویسم به شدت جای خالی تو احساس میکنم. میبینم که دیگه با من نیستی. سرنوشت این بود.... تو پاره تن من بودی از هر چیز و هرکس به من نزدیک تر. بارها بهت گفته بودم که دوستت دارم. چون تو همه چیز من بودی. من به اینکه با من بودی افتخار میکردم. همه زندگی ام برای تو بود. خودت میدیدی که چقدر به تو توجه میکردم و چقدر به تو اهمیت میدادم. ولی تو همیشه در برابر ابراز محبت و علاقه من سکوت میکردی و گاهی بد اخلاق و لجباز میشدی. اون موقع بود که به هیچ صراطی مستقیم نمیشدی. باور کن خیلی دوستت داشتمخیلی بیشتر از اونی که فهمیده بودی. اصلا نمی‌خواستم از تو جدا شم. باور کن. اگه فقط خودم بودم هرگز به این جدایی تلخ تن در نمیدادم.خودت دیدی که در اون لحظات آخر با چه حسرت افسوسی به تو نگاه میکردم. ولی فشار خانواده من رو مجبور به این کار کرد.همیشه من رو به خاطر داشتن تواذیت می کردند.. هیچکس چشم دیدن تو رو نداشت. همه به تو حسودی میکردند و این حرفاشون هم به همین دلیل بود. به خاطر اینکه بیشتر از همه کس تو با من بودی و من بیشتر از همه به تو توجه میکردم. به علاقه من نسبت به تو حسودیشون میشد. فکر میکردند این علاقه من نسبت به تو ممکنه منو در مقابل اونها قرار بده نه درکنار اونها. بهت نگفتم ولی همیشه به من میگفتند که تو خیلی زشتی. ولی این حرفهاشون اصلا از علاقه من نسبت به تو نکاست.فقط دوستای نزدیکم این احساس منو نسبت به تو درک میکردند. ولی خوب برگ سرنوشت اینطور ورق خورد. من لیاقت اینرو که تو با من باشی رو نداشتم و آخر در برابر فشار خانواده سر تسلیم فرود آوردم و از تو جدا شدم. مرا ببخش

 

مرا ببخش ای موهای قشنگم.مرا ببخش ای موهای زیبایم.مرا ببخش که تو را به دست بیرحم آرایشگر سپردم