X
تبلیغات
رایتل
من از تبار غربتم از آرزوهای محال قصه ما تموم شده با یه علامت سوال
چهارشنبه 25 مرداد‌ماه سال 1385
قصه برگ و باد

آخرای فصل پاییز

یه درخت پیر و تنها

تنها برگی روی شاخه اش

مونده بود میون برگا

یه شبی درخت به برگ گفت

کاش بمونی در کنارم

آخه من میون برگا

فقط  تنها تو را دارم

وقتی برگ درختو میدید

داره از غصه می میره

با خدا راز و نیاز کرد

اونو از درخت نگیره

با دلی خورد و شکسته

گفت نذار از اون جدا شم

ای خدا کاری بکن که

تا بهار همین جا باشم

برگ تو خلوت شبونه

از دلش با خدا می گفت

غافل از اینکه یه گوشه

باد همه حرفاش می شنفت

باد اومد با خنده ای گفت

آخه این حرفا کدومه

با هجوم من رو شاخه

عمر هر دوتون تمومه

یه دفه باد خیلی خشمگین

یا یه قدرتی فراوون

سیلی زد به برگ و شاخه

تا بگیره از درخت جون

ولی برگ مثل یه کوهی

به درخت چسبید و چسبید

تا که باد رفت پیش بارون

بارونم قصه رو فهمید

بارون گفت با رعد و برقم

می سوزونمش تا ریشه

تا که آثاری نمونه

دیگه از درخت و بیشه

ولی بارون هم مثه باد

توی این بازی شکست خورد

به جایی رسید که بارون

آرزو می کرد که می مرد

برگ نیفتاد و نیفتاد

آخه این خواست خدا بود

هر کی زندگیشو باخته

دلش از خدا  جدا بود