X
تبلیغات
رایتل
من از تبار غربتم از آرزوهای محال قصه ما تموم شده با یه علامت سوال
سه‌شنبه 8 فروردین‌ماه سال 1385
تو با منی هر جا می رم ...

تو از منی...تو با منی...من با تو من شده ام و با تو شکل گرفته ام...هر روز بارها و بارها به تو نگاه میکنم و بدون دیدنت زندگی برایم سخت و دشوار میشود...آری من تو را دوست دارم...اندام کشیده ات را دوست دارم...خم های پیکر زیبایت را دوست دارم...وقتی به موهایت نگاه میکنم گرچه نمیتوانم همه آنها را ببینم ولی همان اندازه هم را که بیرون آمده و در دید من است را دوست دارم...وقتی نوازشت میکنم آرزویم این است که در آینه بتوانم ببینمت...ولی افسوس...تو منبع جوششی...سرچشمه تراوشی...تو حیات را در من جاری میسازی و وقتی من بیمار میشوم از من پریشان تر میشوی و من دیگر نمیتوانم طعم زندگی را بچشم...گاهی اوقات که بدلیل سرما یا خجالت سرخ میشوی به نظرم زیباتر می آیی...آری تو دماغ منی و من دوستت دارم!یهههههههههههههههه