X
تبلیغات
رایتل
من از تبار غربتم از آرزوهای محال قصه ما تموم شده با یه علامت سوال
جمعه 30 تیر‌ماه سال 1385
بی تو...

ای که بی تو خودمو

تک و تنها می بینم

هر جا که پا میزارم

تو رو اونجا می بینم

یادمه چشمهای تو

پر درد و غصه بود

قصه غربت تو

قد صد تا قصه بود

تو برام خورشید بودی

توی این دنیای سرد

گونه های خیسمو

دستای تو پاک می کرد

حالا اون دستها کجاست

اون دو تا دستهای خوب

چرا بی صدا شده

لبه قصه های خوب

منکه باور ندارم

اون همه خاطره مرد

عاشق آسمونا

پشت یک پنجره مرد

آسمون سنگی شده

خدا انگار خوابیده

انگار از اون بالا ها

گریه هامو ندیده

منه سرگردونه ساده

تو رو صادق می دونستم

این برام شکسته اما

تو رو مادر می دونستم

تو تمام طول جاده

که افق برابرم بود

شوق تو راه توشه من

یاد تو همسفرم بود

منه دل شیشه ای هرجا

پر شکستن که شکستم

زیر کوه باره غصه

هر نشستن که نشستن

عشق تو از خاطرم برد

که نحیفم و پیاده

تو رو فریاد زدم و باز

خون شدم تو رگه جاده

نیزه نم باد شرجی

وسط دشت تابستون

تازیانه های رگبار

توی چله زمستون

نتونستن , نتونستن

کینه منو بگیرن

از منه خسته خسته

شوق رفتنو بگیرن

حالا که رسیدم اینجا

پره قصه برا گفتن

پر نیازه تو برای

آه کشیدن و شکفتن

تو رو با خودم غریبه

از غمم جدا می بینم

خودمو پر از ترانه

تو رو بی صدا می بینم

اون همیشه با محبت

برای من دیگه نیست این

نگو ساده بین به عشقت

آخه چشمات دیگه نیست این

منه سرگردون ساده

تو رو صادق می دونستم

این برام شکسته اما

تو رو مادر می دونستم .....